برگ ریزان
یک پسر کوچک از مادرش پرسید: “چرا گریه میکنی؟” مادرش به او گفت: “زیرا من یک زن هستم.” پسر کوچک گفت: “من نمیفهمم!” مادرش او را در آغوش گرفت و گفت: “تو هیچگاه نخواهی فهمید!” بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید: “چرا مادر بیدلیل گریه میکند؟” پدرش تنها توانست به او بگوید: “تمام زنها برای هیچ چیز گریه میکنند.” پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل گشت ولی هنوز نمیدانست چرا زنها بیدلیل گریه میکنند… بالاخره سوالش را برای خداوند مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را میداند… او از خدا پرسید: “خدایا… چرا زنها به آسانی گریه میکنند؟” دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا، دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را… این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی! باید آدمش پیدا شود! باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد! سِنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند! فرصت نداری صندوقت را خالی کنی! صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بکشیاش… شروع میکنی به خرج کردنشان! توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی توی رقص اگر پا به پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد برای یکی یک دوستت دارم خرج میکنی برای یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی! یک چقدر زیبایی، یک با من میمانی؟ بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند!! متهمت میکنند به هیزی…! به مخ زدن به اعتماد آدمها…! سو استفاده کردن، به پیری و معرکه گیری… اما بگذار به سن تو برسند! بگذار صندوقچهشان لبریز شود آن وقت حال امروز تو را میفهمند بدون این که تو را به یاد بیاورند. غریب است دوست داشتن. و عجیبتر از آن است دوست داشته شدن… وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد... و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر ، ما سرخوشتر،هرچه او دلنازکتر،ما بیرحمتر. تقصیر از ما نیست..! تمامی قصههای عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند… “دکتر علی شریعتی” خدای مهربانم!
به همه انسان ها فرصت این را بده تا تو را بهتر بشناسند ...
تو را در دلهایشان جستجو کنند ... و عشق تو را در تک تک لحظاتشان احساس کنند ...
زندگی هایمان غمبار است و خشن ...
قلب هایمان را سرشار از لطافت کن ...
به ما بال پرواز بده
و هوایی برای نفس کشیدن...
پیچش دست نوازشگر یاس دور اندام سپیدار بلند… کیسههایی که همه سرشارند… از خرید لبخند! رقص یک قاصدک از نغمهی پر مهر نسیم… پرش از آتش سوزندهی افکار قدیم… مستی باغچه از رایحهی شببوها… خندهی پاک و نجیب گلها… تپش قلب کبوتر لحظهی یافتن خانهی نو… برق زیبای نگاه من و تو… وزش عطر اقاقی با باد… گردش شاپرکان آزاد… همهمه…… عشق…… صفا……. رنگ و صدا……. و تماشای خدا…….
در میانــــ دانههاے طلایے و نقرهاے که میدرخشند و در برگهاے سیمگونــــ تندیســــ میآفریند. “کریستینا رزے” میدونی چرا میگن دلت دریا باشه؟!! چون وقتی یه سنگ رو تو دریا میندازی فقط برای چند ثانیه اونو متلاطم میکنه و برای همیشه محو میشه، ولی اون سنگ تا ابد ته دل دریا موندگاره.. .سعی میکنم منم مثل دریا باشم! فراموش کنم سنگهایی که به دلم زدن با اینکه سنگینیشون رو برای همیشه روی سینهام حس خواهم کرد... ...
حسادت می کنند ... وقتی که نشستم تا مطالعه کنم، نیمکت پارک خالی بود. در زیر شاخههای طویل و پیچیدهی درخت بید کهنسال، دلسردی از زندگی دلیل خوبی برای اخم کردنم شده بود، چون دنیا میخواست مرا درهم بکوبد پسر کوچکی با نفس بریده به من نزدیک شد. درست مقابلم ایستاد و با هیجان بسیار گفت: “نگاه کن چه پیدا کردهام!” در دستش یک شاخه گل بود و چه منظرهی رقتانگیزی! گلی با گلبرگهای پژمرده. از او خواستم گل پژمردهاش را بردارد و برود بازی کند. تبسمی کردم، سپس سرم را برگرداندم. اما او بهجای آن که دور شود، کنارم نشست و گل را جلوی بینیاش گرفت و با شگفتی فراوان گفت: “مطمئنا بوی خوبی میدهد و زیبا نیز هست! به همین دلیل آن را چیدم. بفرمایید! این مال شماست.” آن علف هرز پژمرده شده بود، و رنگی نداشت، اما میدانستم که باید آن را بگیرم و گرنه امکان داشت او هرگز نرود. از اینرو دستم را به سوی گل دراز کردم و پاسخ دادم: “ممنونم، درست همان چیزی است که لازم داشتم.” ولی او به جای اینکه گل را در دستم بگذارد، آن را در وسط هوا نگه داشته بود، بدون دلیل یا نقشهای… آن وقت بود که برای نخستینبار مشاهده کردم پسری که علف هرز را در دست داشت، نمیتوانست ببیند، او نابینا بود! ناگهان صدایم لرزید، چشمانم از اشک پر شد. او تبسمی کرد و گفت: “قابلی ندارد.” سپس دوید و رفت تا بازی کند. توسط چشمان بچهای نابینا، سرانجام توانستم ببینم، مشکل از دنیا نبود، مشکل از خودم بود و به جبران تمام آن زمانی که خودم نابینا بودم، با خود عهد کردم زیبایی زندگی را ببینم و قدر هر ثانیهای که مال من است را بدانم و آن وقت آن گل پژمرده را جلوی بینیام گرفتم و رایحهی گل سرخی زیبا را احساس کردم… وقتی که دیدم آن پسرک، علف هرز دیگری در دست دارد، تبسمی کردم: “او در حال تغییر دادن زندگی مرد سالخوردهی دیگری بود.” “جریل فوشی”
بسیاری از مردم در انتظار یک معجزه هستند، که باید خالق معجزه باشند... چنین آورده اند که مردی به نزد رامانوجا آمد. " رامانوجا یک عارف بود، شخصی کاملا استثنایی، یک فیلسوف، و در عین حال یک عاشق، یک سرسپرده." مردی به نزد او آمد و پرسید: “راه رسیدن به خدا را نشانم بده.” رامانوجا پرسید: “هیچ تا به حال عاشق کسی بوده ای؟” سوال کننده پرسید: “راجع به چی صحبت می کنی، عشق؟ من تجرد اختیار کرده ام. من از زن چنان می گریزم که آدمی از مرض می گریزد. نگاهشان نمی کنم، چشمم را به رویشان می بندم.” راماجونا گفت: “با این همه کمی فکر کن. بگرد، جایی در قلبت آیا هرگز تلنگری از عشق بوده، هر قدر کوچک هم بوده باشد.” مرد گفت: “من به اینجا آمده ام که عبادت یاد بگیرم، نه عشق. یادم بده چگونه دعا کنم. شما راجع به امور دنیوی صحبت می کنی، و من شنیده ام که شما عارف بزرگی هستی. به اینجا آمده ام که به سمت خدا هدایت شوم، نه به سمت امور دنیوی.” گویند رامانوجا بسیار غمگین شد و به مرد گفت: “پس من هم نمی توانم به تو کمکی کنم اگر تو تجربه ای از عشق نداشته باشی آن وقت هیچ تجربه ای از عبادت نخواهی داشت. عشق عبادتی است که توسط طبیعت سهل و ساده در اختیار آدمی گذاشته شده، تو حتی به این چیز سهل و ساده نمی توانی دست پیدا کنی. برای عشق نیاز به تلاش نیست؛ عشق مهیا است، عشق در جوشش و جریان است. و تو آن را پس می زنی...!” دیروز،تنها یک خاطره است. آن را با همه خوبیها و بدیهایش بپذیر و به نرمی عبور کن... و فردا فقط یک رویاست، رویایی که باید با برنامهریزی به هدفی ارزشمند تبدیل شود.. .اما در این لحظه! اگر خوب زندگی کنی، لحظهات را سرشار از تلاش و امید سازی، و در عینحال شاد و خوشحال باشی خواهی دید که هر دیروزت خاطرهای زیبا خواهد بود و هر فردایت تصویری از امید... پس به این لحظهها خوب بنگر... و یادت باشد در گذر لحظهها، آنها را از دست خواهی داد مگر آنکه تلاش، زحمت و شادی را با خود همراه تلاش، زحمت و شادی را با خود همراه کنی ***
Have you ever watched kids On a merry-go-round? Or listened to the rain Slapping on the ground? Ever followed a butterfly’s erratic flight? Or gazed at the sun into the fading night? You better slow down. Time is short. The music won’t last "و شش ماه دیگر دنیا را ترک خواهد نمود سروده شده است هرگاه پریشان شدی و اضطراب و ناآرامی وجودت را فراگرفت به دامان طبیعت برو و فقط به دنیای اطرافت خیره شو. خواهی دید که چند دقیقه بعد پریشانی و اضطراب ناگهان محو میشود و تو همانی میشوی که باید باشی، یعنی یک دنیا آرامش!! من زن هستم. و حوایم نامیدند؛ “یعنی زندگی” تا در کنار آدم “یعنی انسان” همراه و هم صدا باشم. و مرا به نزول انسان از بهشت محکوم مینمایند. بعد از خوردن گندم و یا شاید سیب چشمانشان باز گردید، مرا دیدند، مرا در برگها پیچیدند، مرا پیچیدند در برگها تا شاید راه نجاتی را از معصیتم پیدا کنند. که آنان را از عرش عالی به دهر خاکی فرو افکند. شاید گناه من باشد، شاید هم از فرشتهای از نسل آتش که صداقت و سادگی مرا به بازی گرفت و فریبم داد ، مثل همه که فریبم می دهند... اقرار می کنم دلی پاک،.. معصومیتی از تبار فرشتگان و باوری سادهتر و صافتر از آبهای شفاف جوشندهی یک چشمه دارم. گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید. گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیحاش نامیدند و گاه خدیجه، در رکاب مردی که محمداش خواندند. فاطمه من بودم ، زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم، من بودم زن لوط و زن ابولهب و زن نوح ملکه سبا، و فاطمه زهرا هم. گاه سنگبارانم نمودند و گاه به نامم سوگند یاد کرده و در کنار تندیس مقدسم اشک ریختند. گاه زندانیم کردند و گاه با آزادی حضورم جنگیدند و گاه قربانی غرورم نمودند و گاه بازیچه خواهشهایم کردند. اما حقیقت بودنم را و نقش عمیق کندهکاری شده هستیام را بر برگ برگ روزگارهرگز منکر نخواهند شد. من درست همانند رنگینکمان، رنگهایی دارم روشن و تیره. و حوا مثل توست ای آدم، اختلاطی از خوب و بد، و خلقتی از خلاقی که مرا درست همزمان با تو آفرید. رسا و هم طراز با تو زاده شدم .بیاموز که من، مادر این دهرم و تو مثل دیگران، زاده منی… دل من محکمهایست که به من میگوید: مرا ببین! یک قطرهام، به دنبال وسیع شدن، بیمرز شدن، تر شدن و با تو دریا شدن! چه گوهری گرانبهاتر از نگین چشمهای توست؟ که با آن شاهد شگفتیهای آفرینشی! با آن رنگهای خیال انگیز آسمان را، گیاهان را، پرندگان را و ماهیان را، میبینی! مرا ببین! یک دانهام، به دنبال حیات، سبز شدن، قد کشیدن و میوه شدن! به دنبال رسیدن به شهد گلها، به دنبال ریشه شدن، جستوجو کردن و جنگل شدن! چه نعمتی بالاتر از دستهای کیمیاگر توست که با آن میتوان چید، با آن میتوان ساخت، با آن میتوان نوازش کرد و با آن میتوان کاشت...! ... بــــــــرای تویــــــی كه قــــلـــــبـــــت پــــــــاك است من بهشتم را در دستان تو گم کردم بـا گـل خـوبـی هـایت کاشی ساختم و بعد .. جزر و مد های زیادی آمده اند و رفته اند ... پسرک از پدر بزرگش پرسید: "پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟" پدربزرگ پاسخ داد:درباره تو پسرم اما مهم تر از آنچه می نویسم مدادی است که با آن می نویسم... می خواهم وقتی بزرگ شی تو هم مثل این مداد باشی. پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید. گفت:"این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام." پدربزرگ گفت:"بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی. در این مداد پنج صفت است که اگر بدستشان بیاوری برای تمام عمرت به آرمش می رسی. صفت اول:می توانی کارهای بزرگ کنی اماهرگز نباید فراموش کنی که دستی وجودداردکه هرحرکت تورا هدایت می کند. اسم این دست خداست.او همیشه باید تورا درمسیر اراده اش حرکت دهد. صفت دوم:بایدگاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مدادتراش استفاده کنی. این کار باعث می شودمداد کمی رنج بکشد اما آخر کار نوکش تیزتر می شود و اثری هم از خودش به جا می گذارد ظریف تر وباریک تر است. پس باید رنج هایی را تحمل کنی چراکه این رنج ها باعث میشود انسان کاملی شوی. صفت سوم:مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم تصحیح یک کار خطا نه تنها کار بدی نیست بلکه برای اینکه خوت را در مسیر صحیح نگهداری لازم و ضروری هم هست. صفت چهارم:چوب یاشکل خارجی مداد مهم نیست زغال داخل آن اهمیت دارد پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است. و سرانجام پنجمین صفت:مداد همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس هر کاری در زندگی ات می کنی از تو به جا می ماند. سعی کن نسبت به هرکاری کهانجام می دهی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی... و پاییز ثانیه ثانیه می گذرد یادت نرود اینجا کسی هست... که به اندازه تمام برگ های رقصان پاییز برایت آرزوهای خوب دارد... " یلدا مبارک " ... گاهی وقتا، توی زندگی آدما لحظه ای متولد می شه، که روح آونا رو وسیع تر از آسمون و رقیق تر از بارون می کنه. مثل وقتی که دل شون خیلی براش تنگ می شه. این جور موقعا، آدما حاضرن همه هستی شون رو بدن تا بتوونن درست راس همون لحظه دلتنگی،اون فرد رو ببینن! گاهی وقتا، آدما خیلی از هم فاصله دارن، چیزی حدود هزار سال نوری! این جور موقعا، حاضرن همه هستی شون رو بدن تا برای یک لحظه نزدیک هم باشن، بتونن طعم صدای همدیگرو مزه مزه کنن، لهجه نگاه همدیگر و با تموم وجود حس کنن و.... گاهی وقتا، آدما می توونن بعد از قرن ها، برای چند لحظه، دوست داشتنی ترین فرد زندگی شون رو ببینن. این جور موقعا، حاضرن همه هستی شون رو بدن تا زمان برای همیشه متوقف بشه! می خوام فقط یه چیزی رو بدونی، فقط یه چیزو: تمام گاهی وقتای زندگی آدما، همیشه های زندگی منه!!! پرستو عوض زاده بعد از گرفتن دست هایت، تمام دنیا را لمس خواهم کرد... تا عشق به همه سرایت کند !!! و صدای نفسهایش خسخس بیشتری دارد وقتی که میآید، میوزد... و برگریزانش محزونتر از همیشه است... * * * فصلها چه رنگی میزنند به محرم؟ من که محرم پاییزی را خوشتر دارم این که نوحه میخواند باد است این که گریبان میدرد گلهای سرخ این که سینه میزند درخت و منم که گریه میکنم با ابرها!...
ادامه مطلب


نوروز یعنی:


قلبـــــ منــــ چونــــ پرندهے نغمه خوانے که آشیانــــ در نیلوفر آبے ساخته…
قلبـــــ منــــ چون درخت سیبےستــ که در زیر بار میوههاے پر آب شاخسارشـــ خم شده…
قلبـــــ منــــ چون صدف رنگینکمانےست که بر دریاے آرام پیشـــ میراند.
قلبـــــ منــــ شادتر از تمام اینهاستـــ زیرا سریرے از ابریشم و پرنیان برپا کرده…
قلبـــــ منــــ در بطنــــ کبوترها و انارستانــــ سبز، در کنار طاووسهاے صد چشم جاے دارد،
ادامه مطلب

خواهم آمد سر هر ديواری ، ميخكی خواهم كاشت
پای هر پنجرهای ، شعری خواهم خواند
هر كلاغی را ، كاجی خواهم داد. مار را خواهم گفت: چه شكوهی دارد غوک
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم كرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت...
"سهراب سپهری"

مردم اغلب بی انصاف, بی منطق و خود محورند
ولی آنان را ببخش
اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند
ولی مهربان باش
اگر موفق باشی دوستان دروغین ودشمنان حقیقی خواهی یافت
ولی موفق باش
اگر شریف ودرستکار باشی فریبت می دهند
ولی شریف و درستکار باش
آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای
شاید یک شبه ویران کنند
ولی سازنده باش
اگر به شادمانی و آرامش دست یابی
ولی شادمان باش
نیکی های درونت را فراموش می کنند
ولی نیکوکار باش
بهترین های خود را به دنیا ببخش
حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد
ودر نهایت می بینی هر آنچه هست
همواره میان “تو و خداوند” است
نه میان “تو و مردم”


کاش در دهکده عشق
فراوانی بود،
توی بازار صداقت
کمی ارزانی بود،
کاش اگر گاه کمی
لطف به هم میکردیم
مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود...

.jpg)
درحالی که این خودشان هستند
"وین دایر"


.jpg)
خدا در میان همین بوتهها و گلهاست،
او را ببیند، چگونه میخندد! چگونه میشکفد!
ببینید! چگونه در جان درختان قامت میافروزد، و دستان سبز خویش را در باد تکان میدهد.
آری خدا در همین نزدیکیهاست...


هميشه دليل شادی كسي باش
نه قسمتی از شادی او،
و هميشه
قسمتی از غم كسی باش
نه دليل غم او...

آیا تا به حال به کودکان نگریستهاید
درحالیکه به بازی “چرخ چرخ” مشغولند؟
و یا به صدای باران گوش فرا دادهاید،
آن زمان که قطراتش به زمین برخورد میکند؟
تا بحال بدنبال پروانهای دویدهاید، آن زمان که نامنظم و بیهدف به چپ و راست پرواز میکند؟
یا به خورشید رنگ پریده خیره گشتهاید، آن زمان که در مغرب فرو میرود؟
کمی آرام تر حرکت کنید
Don’t dance so fast.
اینقدر تند و سریع به رقص درنیایید
زمان کوتاه است
موسیقی بزودی پایان خواهد یافت
ادامه مطلب


میگویند مرا آفریدند از استخوان دندهی چپ مردی به نام آدم،
میگویند: میوهی سیب را من خوردم، شاید هم گندم را،
نسل انسان زادهی من است من “حوا” فریب خوردۀ شیطان.
و میگویند که درد و زجر انسان هم زادهی من است، زادهی حوا؛
ابراهیم زادۀ من بود، و اسماعیل پروردۀ من.
گاه بهشت را زیر پایم نهادند و گاه ناقصالعقل و نیمی از مرد خطابم نمودند.
من مادر نسل انسانم، من حوایم، زلیخایم، فاطمهام، خدیجهام… مریمم.
بیاموز که من، نه از پهلوی چپات، بلکه استوار،

به همه خوبی کن،

ادامه مطلب
من روز خویش را
با آفتاب روی تو
که از مشرق خیال دمیده ست
آغاز می کنم 
من با تو می نویسم و می خوانم
من با تو راه می روم و حرف می زنم 
وز شوق این محال:
که دستم به دست توست! 
من
جای راه رفتن 
پرواز می کنم!
آن لحظه ها که مات
در انزوای خویش 
یا در میان جمع
خاموش می نشینم:
موسیقی نگاه تو را گوش می کنم
گاهی میان مردم 
در ازدحام شهر
غیر از تو
هر چه هست فراموش می کنم.......
تقدیم به همسرعزیزم
... تا ابـــد دوستت دارم ... 
![]()


همین که لابلای کلماتم
نفس میکشی
راه میروی
در آغوشم میگیری
همین که پناه واژه هایم شده ای
همین که کلماتم از بی تویی
کافیست برای یک عمر آرامش
باش
حتی همین قدر دور
حتی همین قدر دست نیافتنی

رنگ چشمـانت نشست بـه روی آن
چقـدر زیبــا...
همـه جـا آبــی آسمــانـی شـده
با اشک چشمانم پـر آبـش کـرده ام
فقـط مـانـده بیایـی
و رها کنی دل سـرخت را در آغوش حـوضچـه

مـــــــوج در مـــــــوج
امـــــــــا نمی دانم چرا
هنوز هم بر تن خیس ســــاحل
نام تــــــــــو را می بینم ...!
![]()
![]()
![]()
براي همه لحظات جادويي متشكرم ! ...
متشكرم
براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي.
براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي. 
براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي.
براي همه وقت هايي كه مرا در آغوش گرفتي. 
براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي. 
براي همه وقت هايي كه با من به گردش آمدي.
براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي.
براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي. 
براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي.
براي همه وقت هايي كه باعث راحتي و آسايش من بودي. 
براي همه وقت هايي كه گفتي "دوستت دارم"
براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي. 
براي همه وقت هايي كه برايم شادي آوردي
.
براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودي.
براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي.
براي همه وقت هايي كه به من دلداري دادي.
براي همه وقت هايي كه در چشمانم نگريستي و صداي قلبم را شنيدي.
به خاطر همه ي اين ها هيچ وقت فراموش نكن كه :
لبخند من به تو يعني " عاشقانه دوستت مي دارم
"
آغوش من هميشه براي تو باز است.
هميشه براي گوش دادن به حرفهايت آمادگي دارم. 
هميشه پشتيبانت هستم. 
من مثل كتابي گشوده برايت خواهم بود.
فقط كافي است چيزي از من بخواهي , 
بلافاصله از آن تو خواهد شد. 
مي خواهم اوقاتم را در كنار تو باشم. 
من كاملا به تو اطمينان دارم و تو امين من هستي. 
در دنيا تو از هركسي برايم مهم تر هستي.
هميشه دوستت دارم چه به زبان بياورم چه نياورم
.
همين الان در فكر تو هستم.
تو هميشه براي من شادي مي آوري به خصوص وقتي كه لبخند بر لب داري
.
من هميشه براي تو اينجا هستم و دلم براي تو تنگ است. 
هر وقت كه احتياج به درد دل داشتي روي من حساب كن.
من هنوز در چشمانت گم شده هستم. 
تو در تمام ضربان هاي قلبم حضور داري...
| Design By : RoozGozar.com |


























